سفارش تبلیغ
صبا ویژن
ای گرامی ترینِ گرامیان و نهایتِ آرزوی خواستاران ! تو سرور منی که درِ دعا و توبه را برای من گشودی. پس درِ قبول و اجابت دعا را بر من مبند . [.فاطمه علیه السلام ـ در دعایش ـ]


ارسال شده توسط امید در 87/4/30:: 12:53 عصر

امروز امتحاناتم تمام شد. خیلی دوست داشتم نفس راحتی بکشم اما وقت کشیدن نفس راحت فهمیدم که چقدر کار رو سرم ریخته است. روز به روز کارهام زیاد می شود اما معلوم  نیست مشمول جمله خسر الدنیا و الآخره بشوم یا نه. یاد آقای بروجردی افتادم. روزی یک فرد ساده دل و بی سواد به محضر آیت الله بروجردی رسید. دید همه به ایشان می رسند از کلمات عربی استفاده می کنند مانند صبحکم الله بالخیر و مساکم الله و اسعدالله ایامکم و ... ایشان هم خواست کم نیاورد دست ایشان را بوسید و عرض کرد خسر الدنیا و الآخره. اطرافیان هم شروع به خنده و پوزخند کردند که اگر بلد نیستی مجبوری حرف بزرگتر از دهانت بزنی. اما مرحوم بروجردی شروع کرد به گریه کردن. عرض کردند آقا چرا خودتان را ناراحت می کنید. یک آدم بی سواد حرفی زد؛ اعتنا نکنید. فرمود شما نمی فهمید. چه بسا این آقا خواست حرف خدا را به من برساند که در این تعارفات بی خود و تعریف و تمجیدها گیر کرده ام اما معلوم نیست که دنیایی برای خود تهیه کرده ام که نکرده ام و یا آخرتم را آباد کرده ام که واقعاً در تردیم.


کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط امید در 87/4/25:: 7:21 عصر

خسته ام از صبح به خارج از شهر رفتم و در هوای گرم توی ماشین بدون کولر حسابی پختم. فکر کردم برای معارفه رئیس جدید بد نیست در جلسه باشم . رئیس جدیدمان با وجود جو نه چندان مساعدی که در هنگام معارفه برایش پیش آمده بود، خوب از عهده معرفی خودش بر آمد. با این که چندان آشنایی از او نداشتم تا حدی در درونم نسبت به او دید مثبتی پیدا کردم. البته انگیزه های من در این دنیای خراب شده به شدت کم شده. شاید تغییر و تحولات چندان برایم فرقی نکند.  الآن به به های دیگران هم برایم اهمیت ندارد کما این که اَه اَه آن ها نیز نگرانیم را تحریک نمی کند. البته نه این که به قول بعضی ها دارم ریا می کنم و این حالت برای اتصال به وجود حق در درونم به وجود مده باشد. بلکه نوعی بی اعتنایی که شاید هم چندان خوب نباشد در وجودم هست که نسبت به همه چیز بی تفاوت شده ام. خدا به خیر بگذراند...


کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط امید در 87/4/19:: 9:24 عصر
چند روزی به یکی از شهرهای شمالی کشور برای برخی از کارها رفتم. هر چند سرم حسابی شلوغ بود اما واقعاً از آب و هوای آن لذت بردم. شاید مردمی که در آنجا زندگی می کنند قدر آب و هوای آنجا را نداشته باشند اما من حسابی از باراندگی ها و هوای مطبوع آن منطقه احساس لذت می کردم. شاید این احساس از ارتباط و همدلی با مردم آن منطقه نشأت می گیرد اما هر چه هست احساس مطلوب و مطبوعی است که موجبات نوازش درونم را سبب می شود.
این روزها که برنج که تا اندازه ای رسیده به دشت های وسیع و حاصلخیز گیلان حال و هوای خاصی بخشیده است. به طوری که گویی فرشی سبز تمام دشت های سرسبز آن جا را فراگرفته است. نمی دانم چطور می توان عظمت خلقت زیبای حق را در آن زمان توصیف نمود. خصوصاً وقتی که داشتیم برمی گشتیم باران زیبایی می بارید که زیبایی و طراوت دشت های بین راه  را مضاعف کرده بود.آنقدر زیبا بود که  آدم دلش نمی آمد که چشمش را دیدن چنین منظره هایی محروم کند. البته مردم آن منطقه در عین آن که در منطقه پرآبی زندگی می کنند اما تشنه اند و گاه دارند از شدت تشنگی می میرند.بدبختی این است که کسی در فکر این تشنگی هم نیست تا چه رسد به این که دلش به این بابت بسوزد..
کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط امید در 87/4/11:: 6:25 عصر
آسمان هاامروز برای تهیه داروی گیاهی برای یکی از دوستان به مطب آل اسحاق رفتم. مردی از من از چند و چون مطب پرسید. من هم اطلاعاتی در اختیارش قرار دادم. می گفت که همسرش سرطان دارد و برای درمان او از مشهد به این جا آمده است... همسرش که با او بود زنی ضعیفی به نظر می رسید. به گفته او با وجود سریان سرطان در بدنش مدتی از عمر او باقی نمانده بود. با خودم گفتم بی ارزش بودن این دنیا انقدر واضح است که نمی شود بدان شک کرد. زنی که یک عمر با او زندگی می کنی یا اصلاً وجود خودت که به سلامتی و توانایی خودت اطمینان داری به بادی از میان برداشته می شود. مثل پودری که در باد رها می شود زندگی این دنیایت ازبین می رود و فردایش گویی هیچ چیزی نبوده است. تمام گریه ها هم - تازه اگر باشد - بیش از چند روز طول نمی کشد. خوش به حال کسانی که برای این دنیا چندان خودشان را به زحمت نداخته اند و وقتی می میرند توشه ای دارند...  تعجب می کردم مرد چندان مضطرب به نظر نمی رسید. فکر می کنم دیگر ناراحتی هایش به ته رسیده بود. برایش عادی بود گویا همه منتظر بودند که کی زمان زندگی همسرش به اتمام می رسد. حالت عجیبی داشتم خودم را جای آن زن گذاشتم واقعاً حالت عجیبی حس می کردم. فکر می کردم در آن لحظه احساس واقعی زندگی در این دنیا بدست آورده ام. حالتی که باید همیشه داشته باشیم اما متأسفانه آن را نداریم. دنیا محل بودن نیست بلکه محل گذر است. این را باید فهمید و حس کرد و بعد هم همیشه از آن بهرمند بود.
کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط امید در 87/4/10:: 1:9 عصر

فکر می کنم تنها جایی که شائبه های ریا کمتر در آن وجود دارد همین صفحه باشد که کمتر دوستی از دوستانم از وجود آن باخبر است. چند جمله ای در این صفحه مهجور می تواند بی کسی های انسان را ترمیم کند. شاید برای همین است که از وبلاگ استقبال شده است. چون گمنامی بیش از هر چیز در آن موج می زند. انسان در نوشتن و خواندن آن ها تنها و تنهاست. حتی گاه از قصورها و تقصیرهایش حرف می زند که شاید به هر کسی نتواند بگوید. البته انسان هیچوقت مأمون از مکر شیطان نیست. چه بسا ریا و تظاهر در هر جایی به سراغ هر انسانی بیاید. اما صحبت این است که برای چه کسی به ریا دست باید زد. در جامعه برای چه کسانی میتوانیم ریا کنیم. برای کسانی که ارزش های آن ها چیز دیگری است. یا برای کسی که در قلبش کوچکترین اعتمادی نیست. یا برای کسی که اساساً هیچ منفعتی از ما در نزد او نیست. چه کسی می تواند تغذیه کننده ریا در زندگی ما باشد؟ به نظر می رسد که این عده چندان زیاد نیستند. پس باید مواظب باشیم که هر کسی را به ریا و تظاهر محکوم نکنیم. از قلب انسان ها خدا آگاه است. اوست که باید قضاوت کند چه کسی برای او قدم برداشته یا نه؟ واقعاً باید خدا را شکر کنیم که خداوند محرم اسرار ماست کار و وظیفه خود را آنی به ما واگذار نکرد. وگر نه همه را باید به جهنم می ریختیم. همه ریا کار و گنهکار بودند و همه عبادات آنان بی ارزش و بی فایده بود. شاید اگر به خودمان هم نگاهی کنیم، قصورات خود را می دیدیم، این گونه عمل و قضاوت نمی کردیم. چه بسا دیگرانی که قضاوت ها آنچنان در باره آنان می کنیم از ما بهتر و مقرب تر باشند. صرف این احتمال ما را از بسیاری تهمت ها و سوءظن ها باز می دارد.


کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط امید در 87/4/6:: 3:28 عصر

چندی پیش در سایت های مربوط به حیوانات جستجویی کردم. فکر می کنم یکی از وحشتناک ترین مناظر مربوط به کفتارهاست که شکار خود را به بدترین شکل ممکن می خورند. یکی از صحنه ها بسیار دردناک بود. گورخر لنگی که چطور طعمه کفتارها می شود. من برداشت های زیادی در این باره کردم.  بد نیست که شما هم آن ببینید و در این باره نظر بدید. البته اگر طاقتش را دارید:http://www.youtube.com/watch?v=nqS0vytFwbU

شاید این منظره انسانی لنگ باشد که در تاریکی های ظلمت ها به سوی نابودی می رود و شیطان ها بدون هیچ رحمی تمام وجودش را تکه تکه می کنند. بدا به حال انسانی که نه بنیه نفس قوی داشته باشد و نه پناهگاهی که به او التجاه جوید. آنگاه است که طعمه دشمن ترین دشمنان خود می شود. عجیب آن است که شیطان وقتی کفتار گونه به انسان حمله می برد که دیگر انسان از خود واکنشی نشان ندهد و تسلیم و خسته شود. اولین قدم نابودی همین جاست. درست مثل گورخر بیچاره که روی زمین نشست و خودش را تحویل کفتارها داد. او حتی اگر سرپا می ایستاد زمان بیشتری از زنده ماندن نصیبش می شد. نکته ای دیگر آن که کفتارها ابتدا عجله ای برای خوردن گورخر نداشتند صبر کردند و با کمال خونسردی آن بی پناه را محاصره نمودند و آنگاه آرام آرام ترتیبش را دادند. درست مانند انسانی که ضعیف باشد او آرام آرام خود تسلیم می شود لازم نیست که نیروی زیادی برایش تلف کنی.... بگذریم. 


کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط امید در 87/4/2:: 7:44 عصر

شمع وجود انساندر دوران نوجوانی یادم هست که اشعار یکی از مداحان (فکر کنم آقای کویتی پور بود) را خیلی گوش می کردم. بسیار تأثیر گذار و آموزنده بود. همین که تا امروز یادم مونده معلومه که در لایه های درونی من نفوذ کرده است. خیلی دوست داشتم که بتونم خود نوار رو پیدا کنم اما نتونستم امروز اشعار رو پیدا کردم. اشعاری غمگین که اون موقع با آوایی حزن انگیز در بین رزمندگان خوانده می شد. البته مطمئن باشید که خطاب این اشعار تنها محبوب واقعی است :
دوست دارم شمع باشم تا که خود تنها بسوزم                     بر سر بالینت امشب از غم فردا بسوزم
دوست دارم هاله باشم تا ببوسم روی ماهت                      یا شوم پروانه از شوق تو بی پروا بسوزم
دوست دارم ماه باشم تا سحر بیدار باشم                          تا چو مشعل بر سر راهت در این صحرا بسوزم
دوست دارم سایه باشم تا در آغوشم بخوابی                     چشم دوزم بر جمالت زان رخ گیرا بسوزم
دوست دارم لاله باشم بر سر راحت نشینم                        تا نهی پا بر سرم وز شوق سر تا پا بسوزم
دوست دارم خال باشم بر رخ مهر آفرینت                          از لبت آتش بگیرم تا جهانی را بسوزم
دوست دارم ژاله باشم من به خاک پایت افتم                     تا چو گل شاداب باشی و من از گرما بسوزم
دوست د ارم اشک ریزم تا مگر از اشک چشمم                  تو شوی سیراب و من خود جای آن لبها بسوزم
دوست دارم کام عطشان تورا سیراب سازم                      گر چه خود از تشنه کامی بر لب دریا بسوزم
دوست دارم دستم افتد تا مگر دستم بگیری                      لحظه ای پیشم نشینی تا سپند آسا بسوزم


کلمات کلیدی :